هدر تبلیغاتی شخصیت شناسی آنلاین با تست MBTI و تفسیر کامل
هدر تبلیغاتی شخصیت شناسی آنلاین با تست MBTI و تفسیر کامل
مقاله تخصصی
کارکرد اجرایی چیست؟ مدت مطالعه: 12 دقیقه
ای سنج 30 آبان 1399 مدت مطالعه: 12 دقیقه

کارکرد اجرایی چیست؟

در این مقاله به صورت تخصصی یکی از مفاهیم مهم و به روز در روانشناسی یعنی کارکردهای اجرایی را با هم بررسی می کنیم. کارکردهای اجرایی بخش های وسیعی از فرایندهای شناختی را شمال می شود. شواهد و مطالعات انجام شده در این حوزه نشان می دهد که این کارکردها با سایر جنبه های شناختی و عملکردی فرد ارتباط زیادی دارند. همچنین در بسیاری از بیماری های روانشناختی این کارکردها مختل می شوند. در ادامه با ما همراه باشید تا این موضوع را بر اساس مستندات علمی بیشتر توضیح دهیم:

کارکرد اجرایی چیست؟

کارکرد اجرایی (EF) اصطلاحی است که انواع گوناگونی از فرایندهای شناختی مفروض از جمله طرح ریزی، حافظه ی کاری، توجه، بازداری، خودبازبینی، خودتنظیمی و نیز توانایی شروع یک کار را در بر می گیرد و عمدتا تحت تاثیر و کنترل نواحی پیش پیشانی لوب های پیشانی می باشد. در این مقاله به بررسی این مفهوم خواهیم پرداخت:

تاریخچه ی کارکرد اجرایی

اگرچه مفهوم کارکرد اجرایی برای اولین بار در دهه ی 1970 تعریف شد اما تصور یک مکانیزم کنترل خیلی پیشتر از اینها یعنی در دهه ی 1840 مورد بحث قرار گرفت. یک مطالعه ی موردی بر روی شخصی به اسم «فینس گیج» شاید جزء جالب ترین مطالعات مربوط به کارکرد اجرایی باشد. در سال 1840 طی حادثه ای یک میله ی فلزی به سر فینس سرکارگر ساخت ریل راه آهن برخورد کرد و لوب پیشانی او را سوراخ کرد [1]. در این حادثه قسمت عمده ای از لوب پیشانی چپ او تخریب شد. فینس زنده ماند اما پس از یک دوره بهبود تغییراتی در رفتار و شخصیت او ظاهر شد. فینس با عدم توانایی در بازداری و بیش فعالی مواجه شد که این فقدان بازداری معمولا در هنگام آسیب به قشر پیش پیشانی به وجود می آید. این نمونه و نیز موارد مشابه دیگر باعث شد تا تحقیقات بیشتری در خصوص نقش لوب های پیشانی و نیز مفهوم کارکرد اجرایی شکل بگیرد.

در طول دهه ی 1950 روانشناسان و عصب شناسان به مقدار بیشتری به درک نقش قشر پیش پیشانی در رفتار هوشمندانه علاقه مند شدند. روانشناس بریتانیایی دونالد برادبنت [2] تفاوت هایی را بین فرایندهای خودکار و کنترل شده توصیف نمود و این تمایز توسط شیفرین و اشنایدر [3] گسترش پیدا کرد. آنها اصطلاح «توجه انتخابی» را مطرح کردند که ارتباط دقیقی با کارکرد اجرایی دارد. در 1975 روانشناسی به نام مایکل پوسنر اصطلاح «کنترل شناختی» را در یک فصل از کتاب خود با عنوان «توجه و کنترل شناختی» به کار برد.

پوسنر مطرح کرد که یک شاخه ی کارکردی جداگانه غیر از سیستم توجه، مسئول توجه متمرکز بر جنبه های انتخابی محیط است. آلن بادلی سیستم مشابهی را در قسمتی از کار خود در رابطه با حافظه ی فعال ارائه داد و این بحث را مطرح کرد که باید یک «مرکز اجرایی» وجود داشته باشد که اجازه ی دستکاری اطلاعات در حافظه ی کوتاه مدت را فراهم می کند. شالیس [4] نیز بر این عقیده است که عملکرد توجه به وسیله ی یک سیستم نظارتی که می تواند پاسخ های خودکار را به نفع رفتارهای برنامه ریزی شده نادیده بگیرد، تنظیم می شود. اجماع عمومی هم به تدریج بر این نظر قرار گرفت که این سیستم نظارتی در قدامی ترین قسمت مغز یعنی قشر پیش پیشانی قرار گرفته است.

پریبرام  اولین کسی بود که در هنگام بحث از اهمیت عملکرد قشر پیش پیشانی از اصطلاح «اجرایی» استفاده نمود. اما پس از آن بیشتر از 30 سازه ی دیگر در زیر چتر اصطلاح کارکرد اجرایی قرار گرفتند که تعریف عملیاتی این مفهوم را بسیار مشکل کرد. بیشتر محققان تلاش کردند تا این اصطلاح را با استفاده از مدل های یک تا سه مولفه ای مورد تعریف قرار دهند. لیزاک  مطرح کرد که کارکردهای اجرایی شامل مولفه هایی همچون اراده، برنامه ریزی، اعمال هدف دار، و عملکردهای اثربخش می باشند. این فرضیه نیز صورت بندی شده بود که هر کدام از این مولفه ها یک دسته ی متفاوت از رفتارها را در بر می گرفتند.

رینالدز و هورتون [5]این نظر را ارائه دادند که کارکردهای اجرایی با دانش عمومی تفاوت دارند. آنها مطرح کردند که کارکردهای اجرایی بیانگر ظرفیت برنامه ریزی، انجام کارها و اجرای اعمال سازگارانه است درحالیکه وظیفه ی دانش عمومی حفظ، و نگهداری دسته ای از واقعیت های عینی سازماندهی شده است. صورت بندی آنها بدینگونه است که کارکرد اجرایی به جای ثبت و ضبط منفعلانه ی اطلاعات وظایفی شامل تصمیم گیری، طرح ریزی اعمال، و تولید برون دادهای منطبق با نیازهای بیرونی را بر عهده دارد. ناگلیری و گلدشتین [6] دیدگاه خود از جنبه های رفتاری کارکرد اجرایی را بر مبنای یک مطالعه ی ملی بزرگ پایه ریزی کردند. نظر آنها این است که کارکرد اجرایی به عنوان یک پدیده ی واحد، زمانی به بهترین شکل معرفی می شود که با موفقیت در کسب دانش و حل مشکلات در 9 محدوده (ضبط و نگهداری، تنظیم هیجانی، انعطاف پذیری، کنترل بازداری، آغاز کارها، سازماندهی، طرح ریزی، خودبازبینی، و حافظه ی فعال) مفهوم سازی شود.

مروری بر تعاریف کارکرد اجرایی

بانیچ [7]: محدود کردن اطلاعاتی که موجب حواسپرتی می شوند و یا با تکلیف مورد نظر مربوط نیستند و معطوف کردن شخص به رفتار هدف دار، استفاده از اطلاعات لازم برای تصمیم گیری، طبقه بندی اطلاعات انتزاعی مشترک در تکالیف و برخورد صحیح با اطلاعات یا موقعیت های جدید.

بارکلی [8] : کارکرد اجرایی شامل مجموعه ای از اعمال هدفدار برای تغییر یک پیامد درنگیده یا معوق[9] (برای مثال رسیدن به یک هدف) می باشد.

لوریا [10] : ترکیب اعمال اساسی و زیربنایی ما بدون رفتارهای گزینشی و هدف گرا غیرممکن است.

لوریا [11]: ... علاوه بر اختلالات مربوط به خلاقیت و برخی دیگر از آشفتگی های رفتاری، تقریبا همه ی بیماران با آسیب در نواحی پیشانی فقدان قابل ملاحظه ای را در یک توانایی ذهنی حیاتی یعنی عدم توانایی برای ارزیابی صحیح از رفتار و عدم کفایت رفتاری را از خود نشان می دهند.

مک کلاسکی [12]: کارکردهای اجرایی می توانند به عنوان یک گروه متنوع از فرایندهای شناختی کاملا مشخص در هدایت شناخت، هیجان، و فعالیت حرکتی یعنی عملکردهای روانی همچون توانایی رفتار هدفمند، سازماندهی شده، راهبردی و هدف گرا موثر باشند.

مروری مختصر بر مدل های کارکرد اجرایی

مفهوم سازی عملکرد اجرایی عمدتا بر پایه ی مشاهده ی افراد مبتلا به آسیب لوب پیشانی انجام گرفته است. چنین افرادی در ابتدا توسط لوریا توصیف شدند. او گزارش کرد که این افراد با مشکل عدم سازماندهی اعمال و راهبردها برای انجام تکالیف روزمره مواجه هستند. در ابتدا این مشکلات با عنوان نشانگان اختلال اجرایی[13] نام برده شدند. این افراد در آزمایش های بالینی و به هنگام سنجش فرایندهای شناختی دیگر همچون حافظه، یادگیریف زبان، و استدلال گرایش به اجرای بهنجار فعالیت ها داشتند. بنابراین باید یک سیستم پاسخگو برای هماهنگی منابع شناختی دیگری که باعث عملکرد نامناسب بیماران مبتلا به آسیب پیشانی می شود، وجود داشته باشد. مطالعات مربوط به تصویربرداری عصبی اخیر از نظریه PFC در پاسخگویی به عملکرد اجرایی حمایت می کنند. این مطالعات اثبات می کنند که دو قسمت از قشر پیش پیشانی یعنی ACC و DLPFC در تکمیل تکالیف کارکرد اجرایی بسیار مهم هستند. در این بخش ما یک بررسی به ترتیب زمانی از نظریاتی که تعاریف و درک ما از کارکرد اجرایی را گسترش دادند، ارائه خواهیم داد.

پردازش های خودکار (غیرارادی) و کنترل شده (ارادی)

مدل دونالد برادبنت [14]از پردازش های خودکار و کنترل شده مطرح می کند که یک صافی وجود دارد که اطلاعات خاصی را برای آگاهی هشیارانه انتخاب می کند. هنگامی که محرک های متناقضی وجود دارند این صافی تعیین می کند که چه اطلاعاتی مرتبط و چه اطلاعاتی غیرمرتبط هستند. به عبارت دیگر قسمتی از اطلاعات با عنوان مرتبط اجازه ی ورود پیدا کنند و بقیه نادیده گرفته می شوند. در این مدل اصطلاحات فنی همچون «انباره یا مخزن حسی» و «صافی حسی» مورد استفاده قرار می گیرند که برای توضیح پردازش محرک ها در یک سطح پیش توجهی اتفاق می افتد و بر ویژگی هایی همچون جنس سخنگو یا نوع صدا متمرکز می شود [15]. از طریق یک نمودار تصویری می توانیم دو خط موازی را در نظر بگیریم که پردازش اطلاعات در درون آن مدیریت می شود [16]. شباهت داشتن به تنگه یا گلوگاه باعث شده تا مدل برادبنت با عنوان نظریه ی گلوگاه نیز شناخته شود. در صورت عدم وجود این صافی یا سپر نظام حسی یا شناختی با مقدار فراوانی از اطلاعات غیرضروری بمباران خواهد شد و کارایی خود را از دست خواهد داد.

مدل کنترل شناختی

پوسنر و اسنایدر [17] کار برادبنت و محققان دیگر قبل از خود را با ارائه ی مدل کنترل شناختی گسترش دادند. مفهوم سازی آنها علاوه بر استفاده از نظریه ی گلوگاه برادبنت افزایش تاکید بر نقش توجه در طی انجام تکالیف سطح بالا همچون جستجوی دیداری را نیز در بر می گیرد. همچنین پوسنر بر این ادعاست که کنترل شناختی برای مدیریت افکار و هیجان ها لازم است [18]. به وسیله ی کنترل شناختی، پوسنر به فرایندهایی اشاره می کند که هدایت رفتار را برعهده دارند و مشابه تعاریف عملی امروزی مربوط به کارکرد اجرایی هستند. بر طبق نظر پوسنر و اسنایدر [19]کنترل شناختی به عنوان مسئول پاسخ های خودکار مکرر، طبیعت گزینشی و بازدارنده ی این مدل را شرح می دهد. در این مدل کنترل شناختی به شخص اجازه می دهد تا از حالت یا موقعیتی به موقعیت دیگر بسته به اهداف خود تطبیق یابد [20].

مدل پردازش های کنترل شده

شیفرین و اشنایدر[21] مطرح کردند که چون توانایی ما برای توجه محدود است یک محرک معین باید بر محرک دیگر ترجیح داده شود. آنها قدرت یک نظریه ی پردازشی کنترل کننده ی تشخیص، جستجو و توجه را مورد مطالعه قرار داده و این کار را با مقایسه ی ردیابی خودکار با جستجوی کنترل شده انجام دادند و نتیجه گرفتند که با یادگیری مقوله ها و طبقه بندی، عملکرد جستجوی کنترل شده نیز بهبود می یابد. در این نظریه ی پردازش دوگانه، پردازش خودکار یک توالی از قبل یادگرفته شده از عناصر را فعال می کند و به صورت خودکار ادامه پیدا می کند، درحالیکه پردازش کنترل شده شامل فعالیت موقتی از عناصری است که می توانند سریعا به کار گرفته شوند اما با اینحال به توجه نیاز دارند. پردازش های خودکار بدون نیاز به تلاش، سریع، ناهشیارانه و غیرقابل اجتناب بوده و ارتباط های پایداری هستند که با تمرین یا آموزش ایجاد می شوند. بنابراین بدون نیاز به توجه فعال یا کنترل فعال یک فرد می تواند در یک پردازش خودکار درگیر شود. پردازش های کنترل شده یا ارادی کند و نیازمند تلاش بوده و برای این پردازش باید یک توالی فعالیتی منظم از طریق توجه به یک سوژه یا موضوع صورت بگیرد. با تمرین های مکرر مهارت هایی که ارادی یا کنترل شده هستند می توانند تبدیل به فعالیت های خودکار شوند، به این معنی که این مهارت ها پس از تمرین زیاد دیگر نیازی به توجه کامل ندارند.

سیستم نظارت کننده ی توجه

شالیس [22]مدلی را از سیستم اجرایی بازسازی کرد که برنامه ریزی مجادله ای یا سیستم نظارت کننده ی توجه نامیده شد. برنامه ریزی مجادله ای به یک سیستم کنترل کننده اشاره دارد که موجب بازداری اعمال مجادله ای در هنگام برگزیدن رفتارهای مورد نظر می شود. این سیستم نظارت کننده به عنوان میانجی در موقعیت های جدیدی که به تصمیم گیری و هشیار بودن نیاز دارند، نقش بازی می کند. شالیس معتقد است هنگامی که این سیستم نقص داشته باشد احتمال به وجود آمدن اختلالات اجرایی (برای مثال، عدم بازداری) در شخص وجود دارد.

مدل مرکز اجرایی

بادلی، سالا، و رابینز [23]فرضیه ی مرکز اجرایی را مطرح کردند و آن را به عنوان یک سیستم یکپارچه با عملکردهای گوناگون در نظر گرفتند. این مرکز بر حلقه های صوتی، طراحی دیداری-فضایی نظارت داشته و به عنوان یک سپر یا صافی نیز نقش ایفا می کند.

مدل یکپارچه

مدل میلر و کوهن [24]بر کنترل شناختی و بخصوص فعالیت هایی که بیانگر حفظ اهداف هستند تمر می کند. آنها همچنین به کارکرد اجرایی به عنوان اصطلاحی که در برگیرنده ی پردازش های شناختی منجر به رفتارهای هدف گرا است، می نگرند. در مدل آنها کارکرد اجرایی یک سیستم از بالا به پایین است که به مناطق پردازش حسی و حرکتی برای تعامل با یکدیگر کمک می کند. در این مدل، نقشه ها در بین درون دادها و برون دادها ایجاد می شوند، جاییکه نشانه های سوگیرانه فعالیت ها را در طی راههای عصبی هدایت می کنند.

زنجیره ی کنترل

بانیچ [25]مطرح کرد که اتصالات متوالی مغزی حفظ تنظیمات مربوط به توجه را سبب می شوند. طبق نظر بانیچ  DLPFC اولین جایی است که از توجه بالا به پایین برای فعال کردن نواحی مغزی درگیر استفاده می کند و مناطق دیگر قشر مغزی معین می کنند که چه اطلاعاتی برای ایجاد پاسخ های مناسب لازم هستند.

فنوتیپ (سنخ پدیداری) گسترش یافته

بارکلی [26]کارکرد اجرایی را با اصطلاح خودتنظیمی خلاصه می کند که متشکل از : حافظه ی کاری، مدیریت هیجان، حل مساله، و تجزیه و ترکیب هدف های رفتاری جدید می باشد. و فرایندهایی شامل حافظه ی فعال، طرح ریزی، حل مساله، خودبازبینی، کنترل تداخل، و خودانگیزی را در بر می گیرد.

یک چشم انداز رشدی از عملکرد اجرایی

یک پایه ی مهم برای فهم رشد کارکرد اجرایی را می توان در کارهای لوریا پیدا کرد. مدل رشد عصبی لوریا مراحل رشدی مشخصی را بیان می کند که با مراحل بالاتر رشد قشری مرتبط هستند. لوریا بیان می کند که مراحل مختلف رشد ذهنی کودکان فرصت منحصر به فردی را برای مطالعه ی رشد کارکردهای اجرایی فراهم می کند

لوریا این فرض را مطرح می کند که عملکردهای روانی-عصبی که برای انجام رفتارهای هوشمندانه و عملکرد اجرایی حیاتی هستند در طی گذر از تعدادی از مراحل رشد پیدا می کنند. فرض بر این است که بر مبنای نظریه ی فرهنگی – تاریخی ویگوتسکی، این مراحل با محرک های محیطی تعامل می یابند. ویگوتسکی یک نظریه پیچیده ی مرتبط با پردازش های زبانی و تفکر را ایجاد کرد. او بر این نظر است که تاثیرات محیطی و /یا فرهنگی در درک و فهم رشد ساختارهای مرتبط با تواناییهای سطح بالا همچون درک انتزاعی، حافظه و توجه بسیار مهم هستند. لوریا نظریات ویگوتسکی را دنبال و آنها را گسترش داد.

لوریا در 1966 مطرح کرد که عملکردهای قشری بالاتر که کارکرد اجرایی را در بر می گیرند نیاز به تعامل با رشد عصب شناختی بهنجار و محرک محیطی مشخصی از یک فرهنگ، تاریخ یا اجتماع دارند. و نتیجه ی این تعاملات بهینه ی رشد عصب شناختی و محرک محیطی کارایی بیشتر عملکرد قشری و به نوبه ی خود ارتقای تواناییهایی همچون زبان، توجه، حافظه، هوش و کارکرد اجرایی است.

در 1980 لوریا 5 مرحله از رشد انسانی را مطرح کرد:

مرحله ی اول: این مرحله در سال اول زندگی شروع می شود و رشد ساختارهای ساقه ی مغز و سیستم فعال ساز مشبک را در بر می گیرد.

مرحله ی دوم: این مرحله فعال سازی نواحی حسی اولیه ی دیداری و شنیداری، ادراک لامسه ای و نواحی حرکتی اولیه در طی سال دوم زندگی را در بر می گیرد. این مرحله با مرحله ی عملیات حسی-حرکتی پیاژه مطابقت دارد.

مرحله ی سوم: این مرحله سال های پیش دبستانی کودک را در بر می گیرد و با رشد کیفیت های منحصر به فرد نواحی ارتباطی مغز مشخص می شود. ذهن کودک مواد نمادین را تشخیص داده و بازتولید می کند و توانایی الگوبرداری از حرکات جسمی را پیدا می کند. این مرحله با عملکرد پیش عملیاتی در مراحل مورد نظر پیاژه مطابقت دارد.

مرحله ی چهارم: این مرحله در سال اول یا دوم دبستان (7 یا 8 سالگی) شروع می شود و نواحی سومین لوب های آهیانه ای در این مرحله فعال می شوند. نواحی سوم آهیانه ای، لوب های آهیانه ای – گیجگاهی و پس سری با هم پیوند یافته و سه کانال درون داد حسی عمده را تشکیل می دهند. در طی این مرحله ذهن کودک شروع به درک درون داد حسی و محرک محیطی می کند. این امر به ویزه برای رشد تواناییهای ذهنی پیچیده تر مهم است. این مرحله با مرحله ی رشدی عملیات عینی مطابقت دارد.

مرحله ی پنجم: این مرحله که مغز فعالیت خود را آغاز کرده است، در حدود سن 8 سالگی شروع می شود و در طی دوران نوجوانی و بزرگسالی ادامه می یابد. این مرحله فعالیت منطقه ی قدامی شیار مرکزی لوب های پیشانی را در بر می گیرد که برای رشد تواناییهای ذهنی پیچیده همچون تفکر انتزاعی و حافظه ارادی که مواردی همچون بازبینی عملکرد و ارزیابی یادگیری را شامل می شوند، ضروری می باشد. این مرحله با مفهوم عملیات صوری پیاژه مطابقت دارد[27].

علاوه بر نظریه ی مراحل رشد مغزی لوریا، نظریه ی او در خصوص عملکرد پویای مغزی شاید یکی از کامل ترین نظریات در این حوزه باشد (لواندوفسکی، لاوت، گوردون، و کادینگ، 2008). لوریا چهار سطح به هم پیوسته از روابط مغزی- رفتاری و عملکرد شناختی- عصبی را مفهوم سازی کرد که شامل:

ساختار مغز

سازماندهی عملکردی مبتنی بر ساختار

نشانگان ناشی از اختلالات مغزی

روش ها و ایده های نظری او در کتاب هایش.

لوریا به مغز همانند یک موزاییک عملکردی نگاه می کرد که قسمت های مختلف آن با هم ارتباط داشته و برای ایجاد پردازش های گوناگون با هم همکاری می نمایند. هیچ کدام از حوزه های مغزی بدون همکاری حوزه های دیگر دست به عمل نمی زنند، بنابراین یکپارچگی کلید اصلی عملکرد مغزی در یادگیری می باشد. تفکر، حل مساله، کارکرد اجرایی و رفتارهای هوشمندانه نتیجه ی تعامل فعالیت های مغزی پیچیده در قسمت های مختلف مغزی می باشند.

مطالعه ی لوریا در خصوص جنبه های کارکردی ساختارهای مغزی پایه ای را برای رشد طرح ریزی، توجه و نظریه ی پردازش های متوالی فراهم آورد. در نظریه ی لوریا در خصوص چهارچوب عملکرد عقلانی، توجه، زبان، احساس، ادراک، حرکت، امکانات دیداری-فضایی، یادگیری و حافظه ظرفیت هایی پیچیده و به هم پیوسته به شمار می آیند. آنها متشکل از زیرمجموعه هایی متقابل و انعطاف پذیر هستند که در یک شبکه ی به هم پیوسته و متقابل فعالیت می کنند.

این عملکردهای شناختی که توسط لوریا مفهوم سازی شدند به وسیله ی سه واحد کارکردی جداگانه اما به هم پیوسته که چهار فرایند روانشناختی عمده را ایجاد می کنند، هماهنگ می شوند. این سه سیستم مغزی به واحدهای کارکردی اشاره دارند چون مکانیزم های روانی- عصبی آنها به صورت جداگانه کار می کنند اما سیستم های به هم پیوسته ای هستند. سیستم های مغزی چندگانه عملکردهای شناختی پیچیده را میانجی گری می کنند. برای مثال مناطق مغزی چندگانه برای پردازش توجه با هم همکاری می کنند.

کارکردهای اجرایی توسط واحد عملکردی سومین که توسط لوریا توصیف شده مدیریت می شوند و پردازش های مربوط به توجه را در واحد کارکردی اولیه تنظیم می کنند تا سطح مناسبی از برانگیختگی و هشیاری لازم برای تشخیص جزئیات مربوط به محیط وجود داشته باشد. این امر باعث بهبود عملکرد در تکلیف می شود.

مناطق پیش پیشانی لوب های پیشانی مغز با واحد کارکردی سوم ارتباط دارند.  قشر پیش پیشانی با هر کدام از واحدهای کارکردی مغز پیوستگی دارد[28]. این واحد عموما مسئول برنامه ریزی بوده و با اکثر رفتارهای مربوط به کارکرد اجرایی مرتبط است. آسیب به هر کدام از نواحی مغزی پیشانی با مشکلاتی در کنترل تکانه، اشتباهات یادگیری، تاخیر در ارضاء، و توجه موثر همراه می باشد. چون واحد کارکردی سوم ارتباطات گسترده ای با نواحی قشری و زیرقشری مغز دارد اغلب بر نواحی تالاموس، هیپوتالاموس و دستگاه لیمبیک تاثیر گذاشته و نیز از انها تاثیر می پذیرد. این مجموعه ی ارتباطات بنابر نظریه ی تکامل در طول میلیون ها سال از ساقه ی مغز تا تشکیل لوب های پیشانی را شامل می شوند.

علاوه بر این شواهد فزاینده ای به شبکه ای از مناطق به هم پیوسته ی مغزی در مجاورت لوب های پیشانی و آهیانه ای اشاره می کنند که در پردازش های خودکار سطح بالا همچون توجه، تصمیم گیری و رفتار هوشمندانه درگیر هستند. لوریا نوشت که لوب پیشانی اطلاعات دنیای بیرونی را با هم ترکیب می کند و وسیله ای است که توسط آن رفتار موجود زنده مطابق با تاثیرات اعمال او تنظیم می شود. لوب های پیشانی مسئول طرح ریزی، تنظیم و ارزیابی رفتار هستند و کودک را قادر به پرسیدن سوال، رشد راهبردها و خودبازبینی می کنند. مسئولیت های دیگر واحد کارکردی سوم شامل تنظیم فعالیت های داوطلبانه، کنترل هشیار تکانه و مهارت های زبانی گوناگون همچون مکالمه ی خودانگیخته می شوند. واحد کارکردی سوم در واقع مسئول پیچیده ترین جنبه های رفتاری انسان یعنی شخصیت و هشیاری هستند [29].

یک ارتباط متقابل بین واحدهای کارکردی سوم و اول وجود دارد. سیستم های قشری بالاتر در تنظیم و عملکرد مشارکتی با واحد اولیه همکاری می کنند و نیز دریافت و پردازش اطلاعات از دنیای بیرونی و فعالیت پویای فرد را برعهده دارند. این واحد همچنین از اثرات منظم کننده ی قشری تاثیر می پذیرد. سیستم های صعودی و نزولی دستگاه مشبک با فرستادن تکانه ها از قسمت های پایین به نواحی قشری و بالعکس این روابط را سبب می شوند. بنابراین آسیب به ناحیه  ی پیش پیشانی می تواند این روابط متقابل را به صورتی تغییر دهد که مغز قادر نباشد برانگیختگی لازم برای انجام رفتارهای پیچیده که به توجه مداوم نیاز دارند را ایجاد نماید.

ارتباط این واحدها همچنین باعث پیوند فرایندهای شناختی می شود که در هر کدام از این واحدها ریشه دارند. طبقه بندی لوریا از مغز به واحدهای کارکردی به قصد تعیین دقیق نواحی مشخص برای اتفاقات شناختی نبود. بلکه در واقع او بر این باور بود که هیچ کدام از قسمت های مغز به تنهایی کار نمی کنند. لوریا بیان می کند که ادراک یادگیری، شناخت و کنش، سخن گفتن و تفکر، نوشتن، خواندن و ریاضیات را نمی توان به صورت مجزا و یا به صورت استعدادهای ذهنی غیرقابل تقسیم در نظر گرفت. بنابراین تلاش برای شناسایی یک مکان قشری ثابت برای هرگونه رفتار پیچیده ای یک کار بیهوده است. در عوض مغز باید به عنوان یک واحد کلی در نظر گرفته شود که از اجزای مختلفی برای انجام امور استفاده می کند.

جمع بندی ای سنج     

 در طی حداقل 150 سال، پیشرفت های معنی دار و مهمی در درک ما از نحوه ی عملکرد مغز (تنظیم، مدیریت، سازماندهی) در رابطه با دنیای بیرونی به وجود امده است. اکنون کاملا روشن است که مغز برای عملکرد مناسب به یک سیستم اجرایی نیاز دارد. این سیستم کارکرد اجرایی توانایی ها، پردازش ها و سیستم های دیگر را کنترل و مدیریت می کند. نواحی پیش پیشانی لوب پیشانی عمدتا مسئول این عملیات هستند. آنها قسمتی از مغز هستند که بنابر دیدگاه تکاملی جدید تشکیل شده اند. بنابراین تعجب آور نیست که انسان ها یک سیستم کارکرد اجرایی پیچیده داشته باشند. پژوهش های آینده به تعریف و درک راهبردهای رشد، راهبردهای بالینی و مداخلاتی خواهند پرداخت که رشد و عملکرد این سیستم کارکرد اجرایی را تسهیل کنند.

به نظر شما کارکردهای اجرایی تا چه حد درک ما از فرایند عملکرد مغز افزایش می دهد؟ نظرات خود در رابطه با این مقاله را با ما به اشتراک بگذارید.

 

[1] Ratiu, P., & Talos, I. F. (2004). Images in clinical medicine: The tale of Phineas Gage. New England Journal of Medicine, 351 (23), e21.

[2] Broadbent, D. E. (1958). Perception and communication . London: Pergamon.

[3] Shifrin, R. M., & Schneider, W. (1977). Controlled and automatic human information processing: Perceptual learning, automatic attending and general theory. Psychological Review, 84 , 127–190.

[4] Shallice, T. (1988). From neuropsychology to mental structure . Cambridge: Cambridge University Press.

[5] Reynolds, C. R., & Horton, A. M. (2006). Test of verbal conceptualization and fl uency . Austin, TX: Pro-Ed.

[6] Naglieri, J., Das, J. P., & Goldstein, S. (2013). Cognitive assessment system—II rating scale examiner’s manual. Austin, TX: PRO-ED Publishers.

[7] Banich, M. T. (2009). Executive function: The search for an integrated account. Current Directions in Psychological Science, 18 , 89–94.

[8] Barkley, R. A. (2011). Executive functioning and selfregulation: Integration, extended phenotype, and clinical implications . New York: Guilford Press.

1.Delayed Outcome

[10] Luria, A. R. (1966). Human brain and psychological processes . New York: Harper and Row Publishers.

[11] Luria, A. R. (1963). Restoration of function after brain injury . New York: Pergamon Press.

[12] McCloskey, G., Perkins, L. A., & Van Divner, B. (2009). Assessment and intervention for executive function diffi culties . School-based practice in action series. New York: Routledge.

                                                                                                                                                          1.Dysexecutive Syndrome

[14] Broadbent, D. E. (1958). Perception and communication . London: Pergamon.

[15] Driver, J. (2001). A selective review of selective attention research from the past century. British Journal of Psychology, 92 , 53–78.

[16] Shifrin, R. M., & Schneider, W. (1977). Controlled and automatic human information processing: Perceptual learning, automatic attending and general theory. Psychological Review, 84 , 127–190.

[17] Posner, M. I., & Snyder, C. R. R. (1975). Attention and cognitive control. In R. Solso (Ed.), Information processing

[18] Rueda, M. R., Posner, M. I., & Rothbart, M. K. (2004). Attentional control and self-regulation. In R. F. Baumeister & K. D. Vohs (Eds.), Handbook of selfregulation: Research, theory, and applications (pp. 283–300). New York: Guilford Press.

[19] Posner, M. I., & Snyder, C. R. R. (1975). Attention and cognitive control. In R. Solso (Ed.), Information processing

[20] Checa, P., Rodriguez-Bailon, R., & Rueda, M. R. (2008). Neurocognitive and temperamental systems of early self-regulation and early adolescents’ social and academic outcomes. Mind Brain and Education, 2 , 177–187.

[21] Shifrin, R. M., & Schneider, W. (1977). Controlled and automatic human information processing: Perceptual learning, automatic attending and general theory. Psychological Review, 84 , 127–190.

[22] Shallice, T. (1988). From neuropsychology to mental structure . Cambridge: Cambridge University Press.

[23] Baddeley, A., Sala, S. D., & Robbins, T. W. (1996). Working memory and executive control. Philosophical Transactions of the Royal Society of London. Series B, Biological Sciences, 351 (1346), 1378–1388.

[24] Miller, E. K., & Cohen, J. D. (2001). An integrative theory of prefrontal cortex function. Annual review of neuroscience, 24(1), 167-202.

[25] Banich, M. T. (2009). Executive function: The search for an integrated account. Current Directions in Psychological Science, 18 , 89–94.

[26] Barkley, R. A. (2011). Executive functioning and selfregulation: Integration, extended phenotype, and clinical implications . New York: Guilford Press.

[27] Diamond, A. (2013). Executive functions. Annual review of psychology64, 135-168.

[28] Landa, R. J., & Goldberg, M. C. (2005). Language, social, and executive functions in high functioning autism: A continuum of performance. Journal of autism and developmental disorders35(5), 557.

[29] Das, J. P., Naglieri, J. A., & Kirby, J. R. (1994). Assessment of cognitive processes . Needham Heights, MA: Allyn & Bacon.

اصطلاحات مهم این مقاله

جهت نمایش بیشتر اصطلاحات کلیک نمایید
لطفا امتیاز خود را برای این محتوا ثبت کنید